خانه / دل نوشته ها

دل نوشته ها

قصه “رسید”

چند ساعتی از شب گذشته بود و طبق معمول بعد از روضه خوانی مراسم شبیه خوانی اجرا می شد. واعظ مصیبت پایان منبرش را تمام کرده بود که حاج محمود دوره گرد مجلس را دست گرفت. حاج محمود از روستاهای …

بیشتر بخوانید »

پلنگی نازخور

بمانعلی و زنش دم کریاس کنار سبد چوبی پر از علف اَسبِس (شبدر) نشسته بودند و علف ها را شاخه شاخه جدا می کردند و نوبتی به دهان مبارک گاوشان نزدیک می کردند و او با ناز و اَدا زبانش …

بیشتر بخوانید »

طلای بیست

اُسّا هدایت تازه کار و بار بنایی اش راه افتاده بود. هر چند درآمد چندانی نداشت، ولی دلگرم کارش بود و بخور و نمیری عایدش می شد.  آنروزها اینطور نبود که ساختمانهای آنچنانی با مصالح و امکانات موجود امروزی ساخته …

بیشتر بخوانید »

باب الجواد

وارد مسجد گوهرشاد شدم، از شخصی پرسیدم چقدر به اذان مانده؟ گفت: گمان کنم بیست دقیقه دیگر اذان بگویند. دوباره پرسیدم: اینجا هیچ کس انگار زمان دقیق اذان را نمی داند؟ گفت: دیگران را نمی دانم ولی من از حداقل …

بیشتر بخوانید »

تنباکوی وانشونی

مقدار زیادی خاک تنباکو دم خانه، داخل انباری داشتیم. آنقدر کهنه شده بود که دیگر به هیچ دردی نمی خورد. این بود که مادرم تنباکو ها را به زحمت از ته انباری جارو کرد و داخل گونی کهنه ای ریخت …

بیشتر بخوانید »

روستایی با حال و هوای یک شهر (۵)

تفریح، واژه ای است که قریب به یقین اهل شهر آن را ساخته اند؛ این را می شود تنها با نگاهی به محیط زندگی آنها استنتاج کرد. محیطی ساخته شده از کوچه و خانه و مغازه و برج و ساختمانهای …

بیشتر بخوانید »

یادش بخیر

تقریبا ده سال پیش بود…. وقتی که تازه به مدرسه شمسی اومده بودم وسال سوم دبستان بودم، یادمه اون روزها هم مدارس آنچنان وضع خوبی از لحاظ فضای آموزشی نداشت چون هم مدرسه بهتر و هم بدتر از این مدرسه …

بیشتر بخوانید »

دادگاه فضای مجازی!

تصور کنید همانطور که در عالم واقعیت دادگاه برای مجرم تشکیل می شود، در فضای مجازی هم همینطور باشد. مثلا  کسی که بی جهت مزاحم می شود سه روز اکانت برنامه ارتباطی او مسدود شود و یا به همین نسبت،  …

بیشتر بخوانید »

یلداتون مبارک!

باران می آمد… کودک همسایه با شوق این جمله را فریاد می کشید “بارون میااااد” … شب یلدا ، من با خود می اندیشیدم شاید خدا منتظر یک صله رحم کوچک بود، یک زنده کردن خاطره های ساده، یک اتحاد! …

بیشتر بخوانید »

#نوستالژی

‍ صدای این نوار (ممنونم امام رضا که رام دادی تو حرمت…) را  که می شنیدیم. شصتمان خبردار می شد که هیئت قرار هست همین روزها راهی مشهد باشد. من هنوز کوچک بودم و آن سال قرار بود دایی ام …

بیشتر بخوانید »