خانه / دل نوشته ها / روستایی با حال و هوای یک شهر(۳)

روستایی با حال و هوای یک شهر(۳)

آخرای شب که می شد، ساعتای ده و یازده، حوصله ام سر می رفت. تمام کارم در طول روز این بود که عصر که می شد می رفتم چند ساعت فوتبال بازی می کردم و صبح ها هم که تا ساعت ده و یازده خواب بودم. برای همین شبها از خانه بیرون می زدم، اکثر اوقات خصوصا تابستانها همیشه بچه های دیگری نیز بودند که به خیابان می آمدند و خلاصه گعده جور می شد. بعضی اوقات گعده ها به ده نفر هم می رسید. بساط قصه و قضیه و لطیفه جور می شد و گاهی تا اذان صبح ادامه پیدا می کرد. آن شب گعده ما پنج نفره بود. بیشتر بحث بر سر مسابقه استقلال – پیروزی بود؛ حدودا دو ساعتی کُری خونی ادامه داشت. داشتم از مزایای حضور پایان رافت در تیم پیروزی حرف می زدم که اگر این جور بازیکنی را استقلال داشت که حتی با بینی هم گل می زند؛ این همه هجوم تیم استقلال بی نتیجه نمی ماند. ناگهان گوشی همراهم زنگ خورد، جیغون عزآباد (کسی که مامور خبررسانی برای زمان آبیاری می باشد) گفت حدودا ساعت دو و نیم شب باید آب باغ را ببندی!
بچه ها که آنجا بودند همه خندیدند. یکی از آنها گفت: باریکلا مهدی! آبیاری هم بلدی؟!! و یکی دیگه از بچه ها که پرسپولیسی هم بود گفت: “عزآباد محل تجمع اجنه هست. جن ها بیشتر جایی که باغ و بند باشد و خرابه هم زیاد باشد جمع می شوند که عزآباد هم اینجور جایی است”.
شرارت در نگاهش موج می زد. به گمانم قصد داشت تلافی کم آوردنهای کُری خونی استقلال پیروزی را در بیاورد؛ خصوصا زمانی که می گفت: “البته جن که ترس ندارد” بیشتر به او شک می کردم. بعدها فهمیدم که اهالی روستا اگرچه در فن بیان و حرف زدن استاد نیستند اما در حالگیریهای زیرکانه و سر کارگذاشتنهای رندانه تبحر خاصی دارند. حدود سه ساعت باقی مانده تا آبیاری باغ، بحث، بحثِ جن و ارواح بود.هر کس هر قضیه ای که از اجنه شنیده بود نقل می کرد و حتی یکی از آنها مدعی شد که خودش نیز آنها را دیده است و من در درونم حرص می خوردم که چطور تنهایی به آبیاری بروم؟!
پانشینی بالاخره تمام شد. تاثیر قصه های اجنه بر من آنقدر زیاد بود که ترسیدم تنهایی به آبیاری بروم و برای همین دست به دامان پدربزرگ شدم. او را بیدار کردم و به بهانه اینکه من بلد نیستم چطور آبیاری کنم او را با خودم همراه کردم. البته پدربزرگ نیز یک چادرشب با دو تا داس برداشت که آذوقه صبحِ گوسفندان را تامین کنیم. پنج دقیقه مانده به موعد مقرر به درب باغ رسیدیم اما از کسی خبری نبود! به پیشنهاد پدربزرگ رفتیم در باغ و مشغول چیدن علف شدیم تا خبرمان کنند. چند دقیقه ای طول کشید تا چیدن علف با داس را به صورت کجدار و مریز از پدربزرگ یاد گرفتم. مدام حرف می زدم و پدربزرگ نیز با چند کلمه کوتاه جوابم را می داد. حدود سه ربع ساعت بود سرگرم علف چیدن شده بودیم.گرم صحبت بودم که ناگهان متوجه شدم پدربزرگ پاسخ سوالهایم را نمی دهد. سرم را چرخاندم و هرچه نگاه کردم از پدربزرگم اثری نیافتم. ترسی عمیق سراپای وجودم را فرا گرفت. تیرگی شب، فضای بسته درختها، سکوت باغ و غیب شدن ناگهانی پدربزرگ، تمام قصه های مربوط به اجنه چند ساعت قبل را در خیالم به رژه در آورد. همه ترسی که از این فضاها در من ایجاد شده بود به یکباره بر سرم آوار شد. حتی کلوخ نیز سر بریده شده یک جن را در خیالم تداعی می کرد. با خودم فکر کردم حتما جن ها، پدربزرگ را باخود برده اند. حتی قدرت حرکت هم نداشتم. سکوت همه جا را فرا گرفته بود، پرنده پر نمی زد و البته خدا را شکر که پر نمی زد و گرنه روح من نیز با آن می پرید.
نمی دانم برای شما پیش آمده است یا نه؟! لحظاتی در زندگی انسان پیش می آید که تنها امدادهای غیبی می تواند راهگشا باشد. ناگهان یادم آمد هنگامی که بسیار خردسال بودم مادرم برای اینکه از چیزی نترسم این جمله را یادم داده بود که هر شب آن را موقع خواب می خواندم.
” خوابیدم به دست راست برخیزم به راه راست       هیچ کس نیاد بالا سرم غیر از امیرالمومنین علی علیه السلام”
قسمت اول شعر را (خوابیدم به دست راست) به مقتضای شرایط حذف کردم و بقیه را مدام با خودم تکرار می کردم. به صورتی عجیب مرا آرام می کرد. گاهی بزرگترین ترسها در پیش پای کوچکترین فهم ها از مقام اهل بیت (ع) به سجده می افتند.
ده دقیقه ای گذشت. پدربزرگ ناگهان از درب وارد شد و بدون اینکه از رفتن وهم انگیزش بگوید گفت: بابا! تا پنج دقیقه دیگر باید آب را ببندیم سرِ باغ!! من به میان حرف زدنش آمدم و با عصبانیت گفتم: نباید چیزی به من می گفتید و می رفتید؟ از ترس زهره ترک شدم! پدربزرگ با حالتی برافروخته پاسخ داد: ” بوچون خوردی (یعنی خوردی و خوابیدی) و چیزی سرت نمیشه!!! نمیدونستی که ساعتِ ما ساعتِ قدیمه!! البته تقصیری نداری! آدمی که شهر بزرگ شده همینه!!
با حالتی متعجبانه فقط به او نگریستم. پدربزرگ طبق عادت معمول و بی اطلاع از ترس من رفته بود تا از چند و چونِ آبیاری مطلع شود و البته این ترسها برای پیرمردی که سالها کشاورزی می کرد بی معنی بود.با او تا سر کوچه همراه شدم و آب را به سمت باغ هدایت کردیم. پدربزرگم برای صاحب باغی که قبل از ما آب برده بود تمام ماجرای عصبانیت و ترس مرا تعریف کرد حتی اینکه بلد نبوده آبیاری کند و مرا همراه کرده و حتی اینکه بلد نبوده علف بچیند و هر دو با هم خنده تمسخرآمیزی به من کردند. صاحب باغ قبلی اضافه کرد که عیب ندارد، جوان است و جاهل و یاد می گیرد.
امروز که به آن جمله فکر می کنم با خودم می گویم چه کلاس درسهای بزرگی برای اهل روستا فراهم است. کلاسهایی که درس مردانگی و شجاعت و بردباری را به اخم و تجربه و لطف و برکت پیرمردهای روستایی می آموزی…

نویسنده: مهدی کمال الدینی

۱ دیدگاه

  1. ادامه دارد؟

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme