خانه / دل نوشته ها / روستایی با حال و هوای یک شهر(۴)

روستایی با حال و هوای یک شهر(۴)

بخند ….. خندوانه……

روزگار عجیبی است؛ خنده دیگر، فقط یک واکنش به یک صحنه و یا جوک خنده دار نیست بلکه یک نوع تکنیک شده است؛ به نحوی که به ترک روی دیوار هم باید بخندی. تلخیها و رنجهای بشر به آن اندازه رسیده است که او را مجبور کرده به سان یک فرد دیوانه قهقهه سر بدهد. چرا؟! چون خندیدن خوب است. آری خوب است اما آیا این خنده های بی دلیل و زورکی دوامش را به یادآوری کوچکترین خاطره ای تلخ از دست نمی دهد؟!

ما ایرانی ها هر چیزی را بهانه خندیدن می کنیم. جدای از جوکهای قومیتی، ممکن است حادثه ای هولناک که برای یک نفر رخ می دهد یا حتی تورم و یا تحریم ها و مذاکرات هسته ای و هر چیز دیگر دست آویزی برای صدها هزار جوک شود و چه تلخ است که دنیا بر این خنده های بی دلیل ما می خندد.

و اما مردم یزد… مردمی که با خشکی کویر خو گرفته اند و از روی دیگر دیدی بسیار حسابگرایانه نسبت به زندگی دارند. اما آنها نیز جزئی از کل هستند. در یزد هر فیلمی و یا هر تئاتری بر پایه خنده بنا می شود؛ حتی صحبت های چند نفر با قهقهه های بلند همراه است. نمی شود جایی چند نفر جمع شوند و صحبت عادی آنها پر از خنده نباشد.

همه چیز به ظاهر خوب است اما خوب که دقت می کنی یک چیز کم است. این حجم از خنده و قهقهه گره از پیشانی های آنان باز نمی کند، عبوث هستند و اگر در کوچه می خندند ساعتی بعد در منزل به عصبانیتی جبرانش می کنند؛ آری یک چیز کم است و آن کیفیت خندیدن است. خندیدن بیشتر سوپاپ اطمینان است؛ راه فرار از جنجال زندگی. خستگی ها و رنجهایی که از تحمل افراد بیرون است و سر به ابتذال خندیدنی مصنوعی می نهد.

خنده در روستاها معنایی متفاوت از شهر دارد. کیفیت خندیدن در روستاها به مراتب از شهرها بالاتر است. آنچه یک شهری را به خنده وا می دارد ممکن است مورد تمسخر اهل روستا باشد.نمی دانم که چه سری است که هر چه از تجملات و ساختمانهای پر زرق و برق شهر فاصله می گیرم و به سادگی و کوچه های بی آلایش روستا نزدیک می شوم خنده ها بیشتر بوی صمیمیت و شادی می دهند. خنده ها تنها بر روی لبها نیست بلکه خانه ای نیز در قلب آدم ها دارد. عامل خندیدن بیشتر از شعف و رضایت درونی است تا از محرک های بیرونی و لوس بازی و ادا و اطوارهای تمسخر گونه. حتی ممکن است لبخندی بر روی لب های یک فرد روستایی نباشد اما شادی درونش را به راحتی می توان حس کرد.

بار اول او را در آشپزان دیدم. هوا سرد بود. حدود بیست نفری در گوشه ای بر گرد آتشی پاتوق کرده بودند و او نیز با زیرپوش و بی اعتنا به سردی هوا در میانه نشسته بود. موها و ریشهای بلندش او را از جمع متمایز می کرد. همه نگاه ها به او معطوف بود. با هر سخنش جمع از خنده روده بر می شد. از هر طرف هر کسی می گفت جواد! … جواد! قضیه فلان را تعریف کن. قضایای مانور رفتن، کارخانه، آبیاری و … .او نیز همان را تعریف می کرد. مسلم بود که این قصه ها را هر کدام بارها شنیده بودند اما گویی بار اول است که می شنوند. به پایان قضیه که می رسید انگار گلوله توپ در میان جمع افتاده باشد؛ هر کدام شکم خود را می گرفتند و از خنده به سویی می رفتند.

چیزی که عجیب بود این بود که در نگاه اول همه چیزش عجیب بود، کاریزمایی بود برای خودش.

اولین قصه ای که از او شنیدم یادم هست قصه مرغ خوردنش در چادر بود که شب  سر سفره و هنگام غذا خوردن، تنها چراغ بادی موجود را خاموش کرده بود و مرغها را از بشقاب پیرمردی عصبانی که در آن جمع بود، برداشته بود و خورده بود و استخوانهایش را جلوی یک جوان ساده لوح مغرور انداخته بود و چراغ که روشن شده بود همگی آن جوان را سرزنش کرده بودند و جالب تر آنکه خودش در نقش حمایت از آن جوان برآمده بود و غذای خودش را به پیرمرد پیشنهاد داده بود و او نیز نپذیرفته بود.

در تمام قصه هایش چهره غالب و پیروز بود و تصوری هم جز این نمی توانستی از چنان شخصیتی داشته باشی. شخصیت مغلوب قصه هایش از خود جمع یا خویشان آنها بودند ولی هیچکدام اعتراضی نداشتند و هر کدام فقط می خندیدند. و این خندیدن شاید، تنها سلاح دفاعی آنها بود.

با خود گفتم نکند خنده های پوک اهل شهر به اینجا هم سرایت کرده باشد؟ اما فضا و احساس مخاطبان چیز دیگری می گفت. این مردم به هر چیزی نمی خندیدند و آن هم اینچنین. و اکنون جای تعجب داشت که چرا خود خواسته و از سر شوق تسلیم این حجم از هجو و طنز می شدند.

بعد ها که بیشتر با او آشنا شدم دیدم که همه مردم حضورش را دوست دارند؛ چرا که خستگی ها و روزمرگی هایشان را طنزهای نابش درمانگر است. گویی یکشنبه بازار است و او آمده است تا مایحتاج روح خسته آدم ها را عرضه کند، بگذریم از اینکه همین خود یکشنبه بازار سوژه بسیاری از طنزهایش بود. به راحتی می توانستی موجی از صمیمیت و انرژی مثبت را در جمعی که او حضور دارد احساس کنی و خندیدنِ صرف، ملاک نبود.

اگر اهالی روستا را قطعه هایی از پازل کلی روستا بدانیم، چیدمان آنها بسته به سلیقه و استعداد و تواناییهای هر یک در گذر زمان و به مرور شکل گرفته است، برای مثال کسی که در روضه ها چای  می دهد این توانمندی را بر اساس خیلی از ویژگی هایی که خود و یا آبا و اجدادش داشته اند و پس از سالها کسب کرده است و همه او را به این عنوان می شناسند. و چه مسئولیت بزرگی است که در این ورطه به عنوان شاه مهره ی شادی آور و نشاط بخش روستا شناخته شوی و هر کس وقتی تو را می بیند از تو انتظار شاد شدنش را داشته باشد. حتی اگر نخواسته باشی و حتی اگر خودت لبریز درد باشی!!

ادامه دارد…

نویسنده: مهدی کمال الدینی

۱ دیدگاه

  1. هر کس وقتی تو را می بیند از تو انتظار شاد شدنش را داشته باشد. حتی اگر نخواسته باشی و حتی اگر خودت لبریز درد باشی!!

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme