خانه / دل نوشته ها / روستایی با حال و هوای یک شهر (۵)

روستایی با حال و هوای یک شهر (۵)

تفریح، واژه ای است که قریب به یقین اهل شهر آن را ساخته اند؛ این را می شود تنها با نگاهی به محیط زندگی آنها استنتاج کرد. محیطی ساخته شده از کوچه و خانه و مغازه و برج و ساختمانهای بلند و ادارات عریض و طویل که در بین آنها خیابانهایی برای تردد تعبیه شده است. مسلم است آنچه زشتی ساختار این روبات آهنی را می پوشاند و فضای خشک و عاری از طبیعت آن را قابل تحمل تر می کند، زرق و برق های نمادین و تفرج گاههای مصنوعی است. گزینه هایی مانند سینما، پارک، کافه خانه های سنتی، از این دست است. اگر از یک شهری بپرسید برای خستگی از تن بیرون کردن در این شهر به کجا پناه می برید؟! تقریبا به همین موارد اشاره می کند. البته برخی به خیابان گردی و یا به بازار گردی حتی روی می آورند. هزینه رستن از این فضاهای تنگِ غبارآلودِ خسته کننده برای اهل شهر زیاد است.
حتما این جمله را شنیده اید که هزینه زندگی در شهر اصلا با هزینه زندگی در روستا قابل مقایسه نیست. کسی که به تازگی ساکن شهر می شود، به غیر از هزینه اجاره منزل و سرویس ایاب و ذهاب به طور ناخودآگاه اسیر تجمل پرستی و فرهنگ تشریفات و یا همان زرق و برق های دروغین مختص شهر می شود و بالطبع برای تامین این هزینه ها، بیشتر می دود و تلاش می کند و در چرخه ای خودساخته گرفتار می شود که می بینیم دیگر حوصله ندارد، همیشه وقت کم دارد، قسط وام جزء لاینفک زندگی اوست و روزمرگی و تکرار، واقعیتی است که بدون چون و چرا می پذیرد و قس علیهذا. و تنها راه نفس کشیدنش، دلخوش کردن به تصنعی اصطلاحا تفریحی است که به آنها اشاره شد( پارک، سینما،…) که آن هم هزینه هایی مضاف بر سیستم هزینه افزای زندگی شهری است. اگر در نرم افزارهای ارتباط جمعی اندکی واکاوی کنید بدون اغراق شاید هشتاد درصد عکسهایی که افراد (پروفایلشان) به آنها شناخته می شوند از همین مکانهاست.آنچه قابل تامل است؛ اکثر تفریح ها در شهر به نوعی اقتباس از زندگی روستایی است که با فرهنگ شهری در آمیخته است، نوعی بازگشت به خویشتنِ اهالی شهر به آنچه قبلا بوده اند، نوعی تلاش برای پیدا کردن اصالت خود که در کمترین فرصتی که یک شهری برای نفس کشیدن پیدا می کند، رخ می نماید.
پارک ها، همان صدها برابر کوچک شده دشت ها و باغ های روستاست که به لطف چند مجسمه سیمانی اش و چند حوضچه آب لجن گرفته اش و چند سرسره و الاکلنگ پلاستیکی اش، مامن اهل شهر شده است.اگر سه تا چهار باغ در روستا را ترکیب کنید و درختان میوه دار و متنوع آن را بکنید و به جای آنها درخت سرو و سپیدار و هر درخت دیگری که میوه نمی آورد، بکارید و مسیرهایی برای عبور و مرور در آن بگنجانید و چند حوضچه سیمانی هم به آن اضافه کنید و بچه های روستا را که به الاغ سواری و گِل بازی و بازیهای بومی محلی مثل هفت سنگ و … خو گرفته اند بر سرسره و الاکلنگ و بازیهای لوس و سوسول مآبانه ای از این قبیل سوار کنید؛ شما صاحب یک پارک شده اید. از آن جالب تر کافه خانه های سنتی است. تمایز این یکی با خانه های قدیمی در روستا در سیم کاهگل های ظریف و فست فودهای گول زننده و پخش صدای یک خواننده است.
آن جمعه لعنتی هیچ گاه یادم نمی رود. من و چند نفر دیگر از فامیل چند روز قبل تر برنامه ریزی کرده بودیم که ظهر جمعه همگی در پارک بزرگ شهر جمع شویم و جوجه کباب هم مهمان یکی از آنها بودیم. یادآوری برنامه روز جمعه بسیار لذت بخش بود؛ انگار قرار است چند روز دیگر از زندان آزاد شویم. حتی بچه ها هم اگر بهانه گردش می گرفتند به وعده روز جمعه دلشان را خوش می کردیم.
روز موعود فرا رسید و ساعت نه و نه و نیم همگی در پارک به هم رسیدیم.شلوغی پارک، انتخاب جای نشستن را برایمان محدود کرده بود. هر جا خالی بود یا سایه ای نبود یا چمن هایش تازه آبیاری شده بود و قابل نشستن نبود. بالاخره در جایی تقریبا مناسب، ساکن شدیم. یک ساعتی به تخمه شکستن و گفت و گو راجع به معامله های هرگز نکرده و افسوس فرصتهای از دست رفته گذشت. چند جوان، قلیان به دست و قهقه زنان در نزدیکی ما اتراق کردند؛ احساس ناامنی را می شد در چشم همه ماها خواند. به هر صورت می بایست به این همسایگی تن می دادیم. دو ساعتی که گذشت ناگهان متوجه شدیم یکی از بچه ها نیست؛ در ابتدا همه به تصور اینکه همین اطراف باشد، عادی برخورد کردیم. اما بعد از گذشت حدود ربع ساعت، همه به هول و ولا افتادند. فکرهای سیاه هجوم آورد، نکند بچه را دزدیده باشند، چند بچه قبلا گم شده بودند و هرگز پیدا نشده بودند.برای پیدا کردنش هر کسی به سمتی رفت. به نزدیکیهای خیابان رفتم؛ از مرد جوانی تقریبا بیست ساله که هندزفری در گوشش بود پرسیدم: پسر بچه سه ساله ای که پیراهن کرم رنگ داشت ندیدی؟!! لحظه ای خیره به من نگریست و حتی حاضر نشد جواب من را بدهد و رفت. بالاخره بعد از کلی حرص و جوش خوردن و نذر و  نیاز، بچه پیدا شد.
هییچ کس برای اجاق بار کردن و پختن جوجه، دل و دماغ نداشت. پیش آمدهای ناخوش آیند آن روز و آن نیم ساعت جهنمی، برای پیدا کردن بچه گم شده، آرامش را از همه سلب کرده بود. شرایط به گونه ای بود که پیشنهاد من برای رفتن به روستای خودمان و خانه پدربزرگ در دم پذیرفته شد. اصلا شاید از اول، دورهمی در پارک اشتباه بود.
در خانه پدربزرگ هر کسی مسئول کاری شد و مهمانی بسیار باشکوه برگزار شد. گویی، کافه خانه ای سنتی را دربست اجاره کرده باشی. لمیدن و چرت زدن، خنده های بلند، آوازخواندن با صدای بلند، امنیت امکاناتی بود که به منوی آن اضافه شده بود.
احساس خوب من، با آمدن باران، خوب تر شد. کوچه ها خیس شده بود و قدم زدن در آن لذت بخش بود. بوی کاه گل فضا را عطر آگین کرده بود. حس تازگی درونم را سرشار کرد. چشم هایم را بستم و بوی کاه گل را از نزدیک با نفس کشیدنی عمیق استشمام کردم. حس دویدن، حس پریدن، خوشحالی واحساسی پر از انرژی مثبت از سکوت و عطر این دیوارهای قدیمی و صمیمیت کوچه ها به من منتقل می شد. حتی نمی خواستم دیگر به شهر برگردم. از آن هیاهوی خاموش به دامان این خاموش پرهیاهو، پناه آورده بودم.آمدن به روستا که قبلا به منزله تفریح برایم بود، به آرمان و توتم من تبدیل شد.
تفریح، واژه ای غریب، اما قریب به زندگی روستایی است. نمی شود کسی زندگی ای روستایی داشته باشد اما تفریح نداشته باشد.
ادامه دارد…

نویسنده مهدی کمال الدینی

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme