خانه / دل نوشته ها / تنباکوی وانشونی

تنباکوی وانشونی

مقدار زیادی خاک تنباکو دم خانه، داخل انباری داشتیم. آنقدر کهنه شده بود که دیگر به هیچ دردی نمی خورد. این بود که مادرم تنباکو ها را به زحمت از ته انباری جارو کرد و داخل گونی کهنه ای ریخت و از پدرم خواست تا آن را داخل طویله بریزد تا حداقل بپوسد و تبدیل به کود شود.
پدرمان اما چون همیشه مو را از ماست می کشید و راضی نمی شد ذره ای از آنچه دور و برش بود تلف شود، مثل همیشه دستهایش را پشت سرش به هم قفل کرد و با حالتی مستاصل به طرف گونی رفت و تنباکوها را برداشت و بدون تامل روی خرش که کنار باغچه بود انداخت و افسارش را گرفت و به طرف صحرا راه افتاد و به مادرمان گفت: زمین زیر گنبد رحیم تازه آب رفته و آماده است. هیش می کنم ( شخم می زنم) و تنباکوها را رویش می ریزم و آب هم بالای سرش هست، می برم و می آیم! شد، شد! نشد، نشد!
اینها را گفت و سوار شد و رفت. او تنباکو ها را کاشت و برگشت. از آنجایی که به خیالش بسیاری از آنها از بین رفته و سبز نخواهد شد، همه را روی کُرت (زمین) ریخته بود تا کم بنه(تُنک) نشود. از قضا همه کرت زیر تنباکو گم شد و چون برای عمل آوری تنباکو، باید بوته ها را جای دیگر با فاصله وانشون کرد. کار پدرم شده بود تبلیغ برای تنباکوی وانشون.
هر روز یقه یکی را می گرفت و سراغ تنباکو ها می برد. تا اینکه یک روز عصر، حلقه ی خانه مان به صدا در آمد و بلافاصله فردی با بانگی غریب گفت؛ قاسمم، پیشکار خان همت آباد، گفته اند تنباکو وانشونی دارید. سه بار این جمله را گفت تا پدرم خود را به درب خانه رساند و جوابش را داد. با تعارف پدر، جناب قاسم به داخل خانه آمد و هر دو بعد از صرف چای به بیرون خانه رفتند. پدرم با دیدن خورجین خالی خر قاسم، گفت: پس تنباکو ها را چطور می بری و او گفت: داخل خورجین می ریزم. پدرم با تعجب به قاسم نگاهی کرد و به تلخی خندید.  خنده تلخ پدر نشان می داد که ته داستان را خوانده است. این بود که به داخل خانه آمد و سبد چوبی بزرگی را که مادرم شبها ماست و شیر زیرش می گذاشت تا خنک بماند، برداشت و آنطرف تر از گلوی درخت، چادرشب (چادیشو) نخی که روکش لحاف هایمان بود و برق نویی آن چشم نواز بود، برداشت و راه افتاد. مادرمان نگاهی به او کرد و با ناله غریبی گفت؛ “اینوگا هم همراه تنباکو ها رفت”.
وقتی پدر ، سبد و چادر شب را روی خر قاسم گذاشت، به او گفت؛ اومدی تنباکو ببری نبشونی یا بریزی بر میش. با گفتن این جمله سبد و چادرشب را روی خرش گذاشت و هر دو راه افتادند.
شنیدم که قاسم به پدرم می گفت: چمدونم حاجی غلامعلی، این خان ما روونه کرده و گفته: برو تنباکو بیار بنشونم. حالا هم غمت نباشه چادیشو و سبد و پول تنباکوها همراه هم پس فردا برات میارم. خیالت راحت راحت باشه.
پیش بینی مادرم درست از آب درآمد و  سالها از آن روز می گذرد و هنوز پس فردا در حال رسیدن است.

نویسنده: محمد علی ملانوری

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme