خانه / دل نوشته ها / باب الجواد

باب الجواد

وارد مسجد گوهرشاد شدم، از شخصی پرسیدم چقدر به اذان مانده؟ گفت: گمان کنم بیست دقیقه دیگر اذان بگویند. دوباره پرسیدم: اینجا هیچ کس انگار زمان دقیق اذان را نمی داند؟ گفت: دیگران را نمی دانم ولی من از حداقل یک ساعت مانده به اذان اینجا هستم، کار خاصی هم که ندارم، هر وقت اذان گفتند، گفتند.
اندکی به او خیره شدم و گفتم:
-بد هم نمیگی! حالا گیریم که ده دقیقه یا بیست دقیقه چه فرقی می کنه!
ناگهان تلفن همراهم زنگ خورد! از بانک بود! چک داشتم و حسابم کسری داشت! گفتم:
-صبر کنید الآن جور می کنم و می ریزم به حساب.
به چند نفر زنگ زدم، هیچکس جواب نداد. حسابی کلافه شده بودم،مشهد کجا و یزد کجا؟! به هرکسی که فکرم رسید رو انداختم و جوابی نگرفتم،دیگر داشتم از کوره در می رفتم. فرد دیگری کنار من نشسته بود که بسیار آرام و متین مشغول نماز خواندن بود. با خودم گفتم: چه دل خوشی دارد این!!
نمازش که تمام شد از من پرسید:
-حاجی! باب الجواد، از کدوم طرف باید برم؟!
گفتم:
-میری صحن جامع رضوی، از هرکس بپرسی، نشونت میده.
تشکر کرد. گفتم:
شما چندمین دفعه است میاین مشهد؟ گفت:
-سه، چهار دفعه ای اومدم، از دفعه قبل ده سال، گذشته. از اون زمون تا حالا. خیلی، حرم عوض شده!
در ذهنم با خودم کلنجار می رفتم؛ این چک لعنتی آرامشم را سلب کرده بود، برای اینکه حواسم از قصه پرت شود دوباره پرسیدم:
-ببخشید میتونم شغل شریفتون رو بدونم. گفت:
-من تو یه پمپ بنزین کار می کنم.
انگار، فکرم را خوانده باشد بلافاصله گفت:
-هی میگذره، شکر خدا، راضی هستیم. شما چندمین باره اومدین مشهد؟
گفتم:
-اگه سالی دو بار نیومده باشم، سالی یکبار رو حتما اومدم.
پرسید:
– امسال چقدر جمعیت اومده مشهد؟
گفتم:
همیشه همینجوریه! شهریور خیلی شلوغ میشه.
انگار سخن عجیبی شنیده باشد رو کرد به سمت ضریح امام رضا(ع) و گفت:
-مگه این مردم کجا رو دارند برن!؟
این جمله را با بغض گفت و قطره اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد. و بعد به صورت ناگهانی، چشمهای قرمزرنگش را به چشمانم دوخت و گفت:
-من توی اتوبوس اصلا نمی تونم بخوابم، هفده ساعت توی راه بودیم، صبح که رسیدیم، مستقیم اومدم حرم. عجب صحن و صفایی داره اینجا! انگار از دنیا، جداست. این همه خدم و حشم و اون هم خیلیاشون افتخاری هستند. همه مردم از عرب و عجم، فقیر و غنی، همه روی یک قالی می نشینند و تازه همه هم محتاج هستند.
سپس سرش را پایین انداخت و ادامه داد:
-خوشا به لیاقت شما که هر سال زائرید.
چنان با صداقت این جمله را گفت که یک آن بر خودم لرزیدم، تا به حال چنین دیدگاهی نسبت به زیارت در خودم ندیده بودم. کسی می تواند درباره لذت وصل، صحبت کند که هجران را به معنای واقع درک کرده باشد و این مرد میانسال، سرود آب را با لبهای تشنه اش می خواند.
هر چه بیش تر می گفت انگار بیشتر گُر می گرفت و اشکهایش نیز جاری می شد. آنقدر صمیمی و با حرارت صحبت می کرد که من بدون هیچ ممانعتی سرگرم حرفها و نگاه هایش شدم. خصوصا اینکه برای پاس کردن چک کار دیگری از دستم بر نمیامد. ناگهان صدای گریه اش قطع شد و ادامه داد:
-ده سال پیش که اومدم بچه دار نمی شدم، به امام رضا گفتم آقا من از شما فقط یه بچه میخوام. درست یکسال بعد از اومدن ما به مشهد بچه دار شدیم،یه دختر کوچولوی ناز. اما به یکسال نکشید که بچمون به دلیل تشنج از دستمون رفت. خیلی دلم شکست، از همون شهر خودمون رو کردم به امام رضا و گفتم آقا اگه میخواستی اینجوری بگیریش ، خوب نمیدادیش بهمون. زنم خیلی سرزنشم کرد که این چه طرز حرف زدن با امام رضاست. زندگی برام کابوس شده بود. تا سه ماه،دیگه سر کار نرفتم. تا یه شب که خواب عجیبی دیدم یا نمی دونم شایدم خواب نبود، فقط یادمه اینجور بهم الهام شد که علی اصغر امام حسین شیش ماهه بود که سرش رو از تنش جدا کردند. وقتی به خودم اومدم خیلی خجل شدم که این حرف رو به امام رضا زدم، بچه من کجا و علی اصغر امام حسین کجا. اگه تا اون روز به خاطر بچه خودم ناخوش و ناآرام بودم دیگه از خجالت و شرم گریه ام بند نمیومد، سی و هفت، هشت سالم شده بود و پای علم امام حسین و هیئت، روزها و شبهای زیادی رو طی کرده بودم و الآن به امتحانی  کوچیک، اونا رو از دست داده بودم. خلاصه خیلی خجل بودم جوریکه دیگه روم نمیشد تو سلام بعد نماز روم رو به سمت حرم امام رضا کنم. گذشت و اتفاقا چیزی نگذشت که زنم حامله شد و اینبار دو قلو. حالا دیگه واقعا از خجالت نمیدونستم چیکار کنم، میخواستم زمین دهن باز کنه و من رو ببلعه. حرفی که به امام رضا زده بودم جوابش این نبود. کرامت و بزرگی این خانواده رو کی داره مگه؟! حالا هم که میبینی اینجام خیلی ها باهام حرف زدن تا تونستم خودم رو قانع کنم که بیام مشهد و اینکه  حتما شما! میدونی، نوکر همیشه نوکره و ارباب همیشه ارباب. به خودم گفتم برو، برو به دست و پای ارباب بیفت تا نکنه تو رو ببخشه.
با گفتن این جمله آخری، بغضش ترکید و بلند بلند گریه کرد. چند دقیقه ای گذشت، بعد ناگهان، از من پرسید:
-ببخشید آقا، خیلی پر بودم، وقت شما رو هم گرفتم. راستی شما چه مشکلی براتون پیش اومده بود که اینقدر نگران بودید؟ البته پر رویی نباشه سوال می کنم؟
من تحت تاثیر اتفاقات زندگی این مرد اصلا قصه چک را فراموش کرده بودم! گفتم:
-چیزی نیست، از بانک بهم زنگ زدن که چک شما هشتصد تومن کسری داره. البته از خیلیا طلب دارم ولی نمیدن، میدونید که بازار خرابه.
بدون لحظه ای درنگ گفت: هی آقا من فکر کردم چه مشکلی پیش اومده؟ بیا این کارت من! یک میلیون و دویست پول توشه، منم که با کاروان اومدم و خرج سفر ندارم، میخواستم یخورده سوغاتی بخرم که نمیخرم، این جنس های مشهد هم که میگن بنجوله، بهتر. بعدش که رفتی یزد، و پول دستت اومد برام بریز!
با تعجب به او نگاه کردم! نمی توانستم باور کنم! گفتم:
-شما رو چه حسابی به من اعتماد میکنین؟
گفت:
-آقا، اولا که شما اینقدر نگران پاس شدن چکتون هستین ، پس معلومه آدم حسابی هستید. در ثانی زائر امام رضا هستید، به خود امام رضا اگه من میتونستم تمام زندگیم رو بزارم و اون خجالت اون حرف اون روز رو یه جوری جبران کنم دریغ نمیکردم!
یک لحظه انگار روح از بدنم خارج شد! انقلابی در من برپا شد، کوزه کوچک من ظرفیت این حجم از هیجان را نداشت. به یکباره مثل ابر بهار گریستم، پنج دقیقه ای نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم. سالها و بارها به مشهد آمده بودم و لذت این لحظه را حاضر نبودم با همه آن ها عوض کنم.  احساس حقارت رهایم نمی کرد، در پیش این مرد که بعد از ده سال به زیارت آمده بود احساس کوچکی کردم، و در نزد خویشتن اکنونم که تا لحظه ای پیش به خاطر پاس شدن چکی، چنین حقیرانه به این و آن زنگ زده بودم و درخواست وجهی دستی کرده بودم! و نیز احساس حقارت در برابر امام رضا، که تنها به خاطر اینکه اسما زائر او بودم مشکلم مرتفع می شد. با خود گفتم، نه! اینگونه نمی شود! من شرم زده کسی نمی شوم! درست است که در بزرگی این مرد شکی نیست اما من نیز زائر امام رضا هستم و پس من هم باید بزرگ بمانم. پس به او رو کردم و گفتم:
-نه آقا ممنون هستم، من راضی به زحمت شما نیستم، زنگ میزنم به طلبکارم و درخواست میکنم چند روز چک رو نگه داره تا من پول رو جور کنم. مرد خوبیه و دستش به دهنش میرسه، مطمئنم قبول میکنه.
در ثانی من کجا و زائر امام رضا کجا؟ من خاک کف پای زوّار امام رضا هم نیستم. من فقط میومدم حرم و میرفتم، این آقا اینقدر بزرگه که من رو که ازش غافل بودم و به خاطر یه چک به همه رو زدم الّا اون که تو حرمش هم بودم نمیتونه ناراحت ببینه و شما رو سر راه من قرار میده که من رو از نگرانی دربیارین، پس من اگه بهش رو بزنم و یاد بگیرم چیزهای بزرگتر مثل آرامش، صفای روح و یا برکت رو ازش بخوام مسلما دریغ نمیکنه، نه آقا من پول شما رو قبول نمیکنم.من دنبال عطای بزرگترم.
مرد میانسال چند دفعه اصرار کرد و من نپذیرفتم و خداحافظی کردیم. و اتفاقا چک هم برگشت خورد و فردای آن روز، یکی از افرادی که خیلی وقت بود، پول من را نداده بود، پول را به حسابم واریز کرد و چک پاس شد.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme