خانه / دل نوشته ها / طلای بیست

طلای بیست

اُسّا هدایت تازه کار و بار بنایی اش راه افتاده بود. هر چند درآمد چندانی نداشت، ولی دلگرم کارش بود و بخور و نمیری عایدش می شد.  آنروزها اینطور نبود که ساختمانهای آنچنانی با مصالح و امکانات موجود امروزی ساخته شود. یک استاد بنا باید صفر تا صد سفتکاری ساختمان را می دانست و اجرا می کرد و بسیار سختی می کشید و کار می کرد تا بتواند موفق باشد.
هدایت با زن و بچه ی کوچکش در شهر می گذراند و چند سالی از زمانی که زندگی در ده کوچک کوهستانیش را رها کرده بود، می گذشت. آنجا یک باغ و چند تکه زمین پدری اش را با عمویشان شریک بودند. تقریبا از زمان فوت پدر مگر یکی دو دفعه و به اندازه ی چند ساعت، بیشتر به ده نرفته بود و اقوامش در آنجا بی خبرش بودند.
یک روز که اُسا برای کاری به یکی از ادارات رفته بود، یکی از هم ولایتی هایش را دید که آنجا کار می کرد. همدیگر را شناختند و احوالپرسی گرمی کردند. اسم او احمد بود و پسر حیدر، همسایه ی پدری هدایت. احمد به او گفت تازگی ده بوده و عموی اُسّا را دیده و عمو به او گفته که به هدایت ما بگو؛ بیاید و تکلیف ارث و میراث شراکتی را روشن کند، که من امید ندارم آفتاب زمستان را ببینم. -البته عموی هدایت هنوز سر پا بود و فقط به خاطر اینکه مسئولیتی از بابت مال ارثی به گردنش نباشد، این را گفته بود.- احمد این را هم گفت که؛ چند هفته ای هست که احوال هدایت را از دیگر هم ولایتی ها پرسیده و کسی آدرس او را نداشته است.
اُسا هرچند خلق و خوی عمویش را می شناخت، ولی با حرفهای احمد هم دلبند شد و دلتنگ. این شد که آخر هفته دست زن و  بچه اش را گرفت و رهسپار آبادی شد. وقتی به ده رسید، یکراست سر خاک پدر و مادرش رفت و بعد هم خود را به خانه عمو رساند.
قنبر خودش  دو سه تا پسر داشت، لیکن بعد از مرگ برادر، هدایت را مثل فرزند خودش بزرگ کرده بود و دوست می داشت. با استقبال گرم عمو، همه وارد خانه شدند و نشستند به احوالپرسی. بعد از گذشتن ساعاتی از شب و خوابیدن بقیه، عمو حرفهایی را که به احمد گفته بود را پیش هدایت تکرار کرد و اصرار نمود که همین فردا باید تکلیف را روشن کنند. هدایت ناچاراً پذیرفت و قرار شد، فردای آن روز با حضور چند نفر دیگر از پیرمردهای آبادی قصه ی ارث را تمام کنند.
قنبر علی رغم دل پاک، کیسه اش خالی بود و می ترسید، هدایت عایدی چندین ساله اش از آب و رعیتی را بخواهد. او پسر برادرش را می شناخت و می دانست آدمی نیست که سخت بگیرد، ولی هراس داشت زندگی در شهر او را عوض کرده باشد.
صبح تقریبا زود جلسه در اتاق خانه قنبر برگزار شد و علاوه بر قنبر و هدایت، چهار پنج نفر دیگر از ریش سفیدان آبادی حاضر بودند. خود قنبر آنها را خبر کرده بود تا نوشته هایشان با مهر و امضای آنها رسمیت یابد. هر کس از هر دری حرفی می زد و سخنی ایراد می کرد. قنبر علی که دید کم کم ظهر می شود و کاری به انجام نرسیده، از یکی از حضّار که دستی به حساب و کتاب داشت، خواست که ماترک پدرشان را جمع  و منها کند و سهم دو برادر را اعلام نماید . او هم  چرتکه ای انداخت و سهم قنبر و پسر برادرش را جدا کرد؛ خانه ی ملکی نصفه و باغ بالا هم نصف. زمین کنار سیل بند سهم هدایت و زمین پایین اُشتر گلو سهم قنبر.
ماترک همین بود و همین.
آنچه تقسیم شده بود را روی کاغد آوردند و همگی مهر و امضاء کردند و به دست هدایت دادند تا او هم امضاء کند. هدایت نگاهی به کاغذ قواله ها انداخت و فکری کرد و گفت؛ اینطور نمی شود، باید عایدی این بیست سالی که آب و زمین در اختیار عمو بوده، حساب کنی و روی بدهکاری او بکشی. هدایت شروع کرد به چرتکه انداختن و حساب کردن. از بابت بیست سال اجاره آب و عواید باغ و … . می شود به عبارت ….. .
با حساب و کتاب های هدایت، هر لحظه چهره ی قنبر برافروخته تر می شد و کم کم اشک از چشمانش جاری گشت. چرا که اگر هدایت می خواست علاوه بر سهم الارثش، عواید نداشته باغ و زمین را حساب کند، باید یک چیزی هم دستی می داد و بقیه عمر را به گدایی می گذراند. همین طور اشک از پهنای صورت قنبر سرازیز بود که ناگهان هدایت با نگاهی به عمو، گفت؛ همه سهم خودم از باغ و زمین و خونه، فروختم پیش عامو به ده تا صلوات که تا زنده هَ هر پنج شنبه برای پدر و مادرم بفرسته.
با این جمله ی هدایت، قنبر که انگار عمر تازه ای یافته باشد، نفسی گرفت و گفت؛ عامو الهی پیر بشی. ان شا ا… دست بر خاک بزنی طلا بشه.اهل مجلس صلواتی ختم کردند و یکی یکی با خداحافظی از خانه ی قنبر خارج شدند.
اینجا بیان نکته ای لازم است و آن اینکه؛ انصاف بدهیم که با اخلاقی که هدایت از عمویش سراغ داشت، اگر درست بعد از گرفتن تقسیم نامه چنین حرفی می زد و محتویات آن را به عمویش می بخشید، نه تنها او قبولدار نمی شد، بلکه به غرورش هم برمی خورد. این شد که هدایت با شوکی که در حاضران و بخصوص قنبر ایجاد کرد، توانست به هدفش برسد.
وقتی همه رفتند، قنبر که هنوز شوکّه بود پسر برادرش را بوسید و دوباره گفت؛ عامو الهی هر جا هستی آباد باشی و دست بر خاک مزنی، طلا بشه.
فردای آن روز اُسّا و خانواده اش از عمو خداحافظی کردند و رفتند.
کار و بار هدایت چند ماهی بود که رونق بیشتری گرفته بود و طوری شده بود که او خودش به اصطلاح؛ بیشتر معماری می کرد و چندین نفر اُسا و شاگرد زیر دستش کار می کردند. روزی سر یکی از کارها، صاحب کار هدایت را صدا زد و گفت؛ معمار بیا اینجا ببین متونی هیش کار برای این خویش و قوم ما تو تهرون بکنی. یتا زمین داره مخاد قطعه بندی کنه. زنگ من زده گفته؛ یکسی براش پیدا کنم، دونسته باشه و بشه خاطر جمعش باشی. بیا تلفن بگیر بی زحمت. هدایت مِن مِن کنان، در حالیکه می دانست نمی رسد به تهران برود، گوشی را گرفت تا بگوید نه. اصرار آنکه پشت خط بود و دلرحمی هدایت، او را آخر همان هفته روانه تهران کرد.
با رسیدن به تهران و رویت طرف، قرار شد که با هم برای برانداز کردن زمین راهی شوند و سر راه هم  دو سه تا شاگرد همراه کنند تا سریع کار را شروع کنند. بنده خدا توصیف اُسّاهدایت را از فامیلش شنیده بود ولی تا او و نوع برخوردش را ندیده بود باورش نشده بود.
زمین را دو سه روزه به نحو احسن قطعه بندی کرد و مالک را خبر کرد که بیاید و تحویل بگیرد.
علی رغم اینکه اُسّا هدایت حواسش نبود، خاکهایی که عمو قنبر گفته بود، رفته رفته در حال طلا شدن بود.
فردای آن روز در حالیکه هدایت آماده شده بود تا برود، جمشید-کسی که از هدایت خواسته بود تا زمین را قطعه بندی کند- همراه زن و مرد دیگری به آنجا آمد و معلوم شد او در واقع وکیل آن دو هست. بعد از توضیحات اُسّا هدایت در مورد چگونگی ساخت و ساز زمین، مالکان اصلی از حُسن نیت هدایت که حتی در حالیکه قرار بود برود، اینطور آنها را روشن می کرد، از او خواستند که به تهران بیاید و کار ساخت و ساز واحد ها را نیز به دست بگیرد و برای اینکه نه نیاورد، علاوه بر حق الزحمه یک قطعه از زمین را همانجا به نامش کردند. هدایت که تا دیروز سرمایه ی چندانی نداشت، امروز صاحب قطعه زمینی در تهران شده بود و از قِبَل ساخت واحد های ساختمانی می توانست چندین برابر آنچه در یزد به دست می آورد، کاسب شود. خوشبختانه هدایت گوی به دست آمده را دور نینداخت و پذیرفت بعد از مشورت با خانواده و اتمام یکی دو ماهه کارهای نیمه تمام مردم، به تهران برگردد.
به خاطر اینکه زن اُسّا پدر و مادر پیری داشت و مجبور بود همراه بچه ها در یزد بماند، از دو ماه بعد کار هدایت این شده بود که دو هفته یکبار، فاصله یزد تا تهران را برود و برگردد. البته در این آمد و رفت هم خیری بود که بعدا به آن می پردازیم. دو نفر از اُسّاهایی که یزد برایش کار می کردند هم به تهران نقل مکان کردند و هدایت در آن منطقه به قول امروزی کارگاه ساختمانی راه انداخت و برو و بیایی پیدا کرد و به طبع با افراد و مشتری های دیگری آشنا شد.
و اما چون هدایت مسیر را با اتوبوس در رفت و آمد بود، با رانندگانی که در خط تهران یزد کار می کردند، آشنا می شد. در یکی از مسافرت ها، شوفری که با هدایت اَیاق شده بود و با او درد دل می کرد، از خرابی اتوبوسش گفت و از گرفتاری های دیگرش و بی پولی. این شد که اُسّا حالا که پولی دست و بالش بود، به او پیشنهاد کمک کرد و راننده نپذیرفت و  بعد از اصرار قرار شد یزد که رسیدند، در قبال به نام کردن نصف اتوبوس برای هدایت، پول آن را بگیرد. حالا معمار ما علاوه بر ساختمان سازی، اتوبوس دار هم می شد.
قرار براین بود که هر دو ماه یکبار حساب و کتاب اتوبوس را بکنند و هدایت سهمش را بگیرد. در یکی از ملاقات ها شریک هدایت به او گفت که شوفر دیگری هم به او پیشنهاد داده سهم شریکش را که با هم دعوا دارند، بخرد و چون او نداشته،  قرار شده این پیشنهاد را به هدایت داده و خبرش کند. اُسّا که مزه ی در آمد اتوبوس پای دندانش رفته بود و همچنین سرمایه ی کافی داشت، پذیرفت. ضمن اینکه با این کار دعوای آن دو را هم کوتاه می کرد.
این خاک هم در حال تبدیل شدن به طلا بود، چرا که تقریبا دو سه ماه بعد، هدایت از طریق دوستش فهمید که اتوبوس ثبت نام می کنند و او این دفعه اتوبوسی نو نام نویسی کرد. هدایت بعد از تحویل اتوبوس از صاحب بنگاه شنید که این اتوبوس طلای بیست است و از این دست حرفهایی که فروشنده ها حین معامله می زنند. اینجا بود که اُسّای ما یاد دعای عمویش افتاد. او نتیجه ی گذشتش را هر روز بهتر از دیروز می دید.
پنج سالی از ماجرای تقسیم ارث با عمو می گذشت که هدایت صاحب و نیم صاحب پنج اتوبوس بود و کارش هم در تهران جوری گرفته بود که تقریبا بیشتر معمارها او  را می شناختند.

نویسنده: محمد علی ملانوری

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme