خانه / دل نوشته ها / پلنگی نازخور

پلنگی نازخور

بمانعلی و زنش دم کریاس کنار سبد چوبی پر از علف اَسبِس (شبدر) نشسته بودند و علف ها را شاخه شاخه جدا می کردند و نوبتی به دهان مبارک گاوشان نزدیک می کردند و او با ناز و اَدا زبانش را بیرون می آورد و علف ها را باز هم شاخه شاخه می گرفت و آرام می جوید. با هر تکه ی علفی که می خورد، قربان صدقه های بمانعلی بود که نثارش می شد. – بخور بخور زبون بسته، بخور، گوشت بشه بر تنت، اگر نخوری….- . بنده خدا علف ها را صبح زود چیده و از صحرا آورده  و توی سبد ریخته بود تا تازه بماند و تلخ نشود و زبان بسته بتواند بخورد.
امین داشت از درب خانه بمانعلی رد می شد که صدای بمانعلی را شنید و فهمید که دارند گاوشان را تیمار می کنند. صدا زد و وارد خانه آنها شد. پیرمرد و زنش با دیدن او خوشحال شدند و شروع کردند به گِله کردن از گاو. بمانعلی گفت؛ ببین چقه باید منتش بکشیم تا یَتا بِنه علف بخوره. ببین چه کار سرمون میاره. این علف سبز، آدم هوسش مشه نجویده فرو بده، اونوخ این گاو هر بِنه ایش صتّا کردار در میاره تا بخوره.
امین با دیدن حالات بمانعلی و زنش و شنیدن حرفهایشان، پنج دقیقه ای بلند بلند خندید و بعد گفت؛ بدیدش خودُم، نازخوریش در مُکنم.
بعد از چک و چانه ی زیاد، بمانعلی راضی شد که پلنگی را به دویست تومان بفروشد و امین هم قرار شد تا پنج روز دیگر یک گاو سیاه برای او پیدا کند، چرا که او دیگر از هر جانور پلنگی حالش به هم می خورد. امین اینکاره بود؛ در واقع گنجشک را رنگ کرده و به جای قناری می فروخت. او کارش خرید و فروش و معامله گاو و گوسفند بود و این جور مواقع بو کشیده و آنچه را می خواست می یافت. او با گاو از خانه آنها خارج شد و در حالیکه به ادب کردنش می اندیشید، به سمت خانه خودش به راه افتاد.
امین دو طویله داشت؛ یکی طویله اصلی که مخصوص گاوهای خودش و یا در واقع گاوهایی که دیگر معامله نمی شدند و یکی طویله مخصوص گاوهایی که گذری بودند و تنها آنجا نگه داشته می شدند تا فروخته شوند. امین گاو را به طویله گذری برد که حالا خالی بود و پلنگی تنها ساکن آن می شد. امین گاو را به اَخیه ای در طویله بست و به طرف اندرونی خانه راه افتاد. زنش او را دید که از سمت طویله می آید، از او پرسید که دوباره گاو خریده است؟ و امین جواب داد که نه و فقط می خواسته سری به طویله بزند. – دروغ امین اینجا دلیل داشت و آن اینکه ممکن بود زن امین به خاطر دلرحمی به گاوی که قرار بود گرسنگی بخورد تا عاقل شود، خوراک بدهد.-
شب که شد امین کاه و علفی آماده کرد و سراغ گاو رفت و آن را در آخورش ریخت. گاو هم مانند طلبکارها پوزه ای زیر کاه ها کرد و همه را با یک حرکت بیرون ریخت، بعد هم در آن تاریکی نگاهی تمسخر آمیز به امین کرد. با این نگاه گاو، او به یاد بمانعلی افتاد که گفته بود؛ باید هر پر علف را به آرامی نزدیک دهان گاو کند و بعد هم در حالیکه دستی به سر و رویش می کشد، التماسش کند تا آن را بخورد. البته او به این حرف پیرمرد خندیده بود و دستش انداخته بود.
خلاصه بعد از حرکت سریع گاو نزدیک بود امین از کوره در رفته و از خجالت حیوان در بیاید که با یک نفس عمیق و چند فحش به جای خود آمد و چون این خطر وجود داشت که زنش از وجود گاو با خبر شود، حیوان را نزد. نصف سطل از آبی را که آورده بود را در آبشخور گاو ریخت و نصف دیگر را بیرون طویله، آخوره کرد و با ته مانده کاههای ریخته، کاهگلی ساخت. بعد هم سریع درب طویله را با خشت پر کرد و روی آن کاهگل کشید، به گونه ای که جز سوراخ بالای سقف، هیچ منفذی برای طویله نماند.
صبح فردا امین از خانه خارج شد و سوار بر دوچرخه اش به طرف بلوک (میبد) به راه افتاد تا شاید آنجا معامله ای بکند. روز بالا آمده بود که به خانه دوستش صمد رسید و با هم به طرف اردکان رفتند. آنجا یک گاو سیاه مُفت خر کردند و ظهر به میبد برگشتند. امین تا عصر آنجا ماند و دوتایی کلاه چند نفر را برداشتند و حتی گاو سیاه را همانجا فروختند. یک ساعت به شب مانده، امین قصد حرکت به سمت خانه را کرد که باران گرفت و تا آخر شب بارید. او به خاطر گلی شدن جاده دو روز ماندگار شد و نتوانست برگردد. البته مشکلی هم نبود. تنها پلنگی بود که گرسنگی خوردن یک روزش به دو روز و نیم رسید، طوریکه امین اصلا یادش رفت چه بلایی سر زبان بسته آورده است.
ظهر روز سوم بود که امین به خانه برگشت و تا پایش را داخل خانه گذاشت، یادش آمد که باید داخل طویله را نگاه کند. با دستپاچگی خود را به آنجا رساند و خشت ها را برداشت و کنار گذاشت. وارد طویله که شد دید گاو زبان بسته دیوار های کاهگلی طویله را به هوای کاه آن کاملا لیسیده و گود کرده و نزدیک است از تشنگی هلاک شود. این بود که سریع سطل آبی برایش آورد و مقداری کاه خشک. گاو تا کاه داخل آخور ریخته شد، مهلت نداد و آن را تقریبا قورت داد و این بار نگاهی ملتمسانه به امین کرد. امین هم رفت مقدار بیشتری کاه و علف برایش آورد و گفت؛ بخور که حالا دگه عاقل شدی.
کار با خوش شانسی- تلف نشدن پلنگی- و  موفقیت به پایان رسیده بود. حالا مانده بود پیدا کردن گاو سیاهی برای بمانعلی.
امین زمان بیرون آمدن از طویله داشت از کنار تنور می گذشت که فکری به نظرش رسید. زغال های کنار تنور بدجور در چشمش برق می زدند. گاو سیاهی که قولش را به بمانعلی داده بود، باید به هر طریقی پیدا می شد و زغال ها حتما نقشی اساسی در این مورد بازی می کردند.
امین مقداری زغال را خوب کوبید و خیس کرد و به قسمتهای سفید بدن گاو مالید تا خوب سیاه شود. البته حالا دیگر زبان بسته با او همکاری خوبی داشت و بازی در نمی آورد و حتی زغال ها را نمی لیسید، چرا که نه تنها از امین حساب می برد، بلکه او را منجی خود می دید و اعتماد کامل داشت. کار زغال مالی که تمام شد، افسار گاو را گرفت و با اعتماد به نفس خاص معامله گرها، حیوان را به سمت خانه بمانعلی برد.
پیرمرد، درب خانه، روی تقّا نشسته بود و منتظر بود. با دیدن امین گُل به گل تنش شکفت، اما به روی خودش نیاورد. البته به دلایل معلوم. اینجا این توضیح لازم است که گاو در گذشته تنها یک منبع تولید شیر یا گوشت نبود، بلکه از این حیوان برای کارهای کشاورزی بسیار استفاده می شد و با نبود گاو در خانه بمانعلی، پیرمرد خیلی لنگ بود. و اینکه او خوشحالی خود را نشان نداد؛ چرا که اگر ذوقی از طرف او نسبت به آمدن گاو دیده می شد، مطمئنا نرخ گاو به همان دلایل معلوم بالا می رفت.
امین شروع کرد به تعریف و تمجید از گاو که؛ آی  خوب خوراک مُکنه، آی راه خونه و صحرا خوب بلده، آی طاعته و قس علی هذا…. و همه را راست می گفت. بعد از چک و چانه های معمول، پلنگی که نه، حالا دیگر زغالی به سیصد تومان صاحب عوض کرد. همین.
اینکه بعد از یک هفته طبق عادت معمول، گاو شسته و زغال ها پاک شد و دوباره رنگ عوض کرد مشکل خاصی نبود، چرا که؛ آی راه صحرا بلد بود. آی راه خونه بلد بود. آی کاه خوب مخورد. چنتا آی دگه.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme