خانه / دل نوشته ها / قصه “رسید”

قصه “رسید”

چند ساعتی از شب گذشته بود و طبق معمول بعد از روضه خوانی مراسم شبیه خوانی اجرا می شد. واعظ مصیبت پایان منبرش را تمام کرده بود که حاج محمود دوره گرد مجلس را دست گرفت. حاج محمود از روستاهای اطراف بود که موقع روضه خوانی خود را به شمسی می رساند و چاووشی خوانی می کرد. مرسوم بود اثنای اشعار چاووشی از حضار مطالبه هم می نمود.
سید نیز به هوای شبیه خوانی تازه به مجلس رسیده بود و هر لحظه اشتیاقش برای شبیه خوانی بیشتر می شد. کمتر کسی بود که حال و هوای سید را موقع شبیه خوانی نداند. بساط شبیه خوانی که برپا می شد گوشه تقای حسینیه می نشست و تماشا می کرد اگر شبیه خوان ها یا شبیه گردان ها اجازه اش می دادند، در طبالی همراهیشان می کرد.
حوصله سید به سر آمده بود و چاووشی خوانی حاج محمود و مطالبه ش به سرانجام نمی رسید …
حاج محمود بیتی خواند و گفت:
سه من جو یا گندم در راه رضای خدا، یه نفر بانی امشب من باشه تا دست خالی میدون رو ترک نکنم.
البته یکی دو بار دیگر هم گفته بود و مطالبه قند یا نبات و … کرده بود و اگر کسی آن را تقبل می کرد او با یک خدا پدر بیامرزی بانی حرفش را تمام می کرد. سید نگاهش را به جمعیت انداخت، کسی مطالبه حاج محمود را اجابت نکرد. دلش به حال حاج محمود نه ولی به حال خودش می سوخت و از تب و تاب افتاده بود. بار دیگر دوره گرد شعری خواند و گفت: سه من …
هنوز حرفش تمام نشده بود که سید دستش را بالا برد و گفت: رسید … رسید
این جمله سید بدان معنی بود که بانی چاووشی خوانی حاج محمود دوره گرد شده و می بایست مجلس را شبیه خوان ها واگذار کند.
حاج محمود در جواب سید گفت:
خدا پدر و مادر و هفت جد و اباد بانی امشب را بیامرزد و مجلس شبیه خوانی شروع شد.
فردای آن شب، حاج محمود سر از پا نشناخته به سمت خانه سید حرکت کرد، سید از بزرگان و اعیان آبادی به شمار می آمد و همین وسوسه حاج محمود را از سه من فراتر برده بود و انتظار بیش از آن را از سید داشت. وارد خانه سید شد و خوش و بش کرد و گفت:
دیشب مقداری گندم و جو تقبل کرده بودید … گونی اش را از توبره در آورد تا به سید بدهد که سید اشاره ای به چغندرهای پشت سر حاج محمود کرد و گفت: این چغندر! هر چند من که می توانی با خودت ببر!
من فقط گفتم “رسید” ! گندم و جو نگفتم! نیتم چغندر بود. چغندر رسید!

حتما ببینید

پلنگی نازخور

بمانعلی و زنش دم کریاس کنار سبد چوبی پر از علف اَسبِس (شبدر) نشسته بودند …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *